پناهگاه سیاه

در پناه اندیشه­ام لایق خزلانم. می­ستاند فروغ خرم­گر را و تیرگی زننده­اش را با پوستینی خشک و بدبو می­پراکند. به ذات خویش غره و به ابدیت مجنون. دشمنی شجاع و زیبا صفت و جایگاهش درد و خستگی و زخم روح است. تخم خویش را در ذهن می­پراکند و زمان را غذای شفیره­اش می­کند و بالندگی آنها را می­شتابد. نه فقط عاشق بلکه معشوقی درنده خو است و او نمی­داند به خود خواهد پیچید همچون کافری زهر خورده.

دعوت شده­ایم به بزم هستی. گَرد کرسی ما ستارگان خواهند بود. کاش به دنبال عینیتی غیر می­بودیم و تنها امیدمان را می­دانستیم. سکوتی نرم عاری از بودنمان میعادگاه پاکان خواهد بود. به بهای خواستنی غم­آلود به ما خواهند آموخت. نترس و بیا. دستانت را خواهند فشرد تا جایی که خون جگر از چشمانت جاری شود؛ تا به جایی که جز از او غمگین نشوی. به آغاز راه نزدیک می­شویم. سوت آغاز، صدای وحشی مرگ است و طنین صور یادآور کننده.

به یاد گذشته های تاریک که موجب تولید این متن شد.



Share and Enjoy:
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google
  • Balatarin
  • co.mments
  • Donbaleh
  • email
  • friendfeed
  • Mohandes

نوشته های مرتبط

  • نوشته مرتبطی وجود ندارد

یک دیدگاه

فرهادشهریور ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۰ ب.ظ

سلام پسرم.مدتیه ازت خبر ندارم.دلم واسه روزای دانشگاه البته فقط با هم بودناش تنگ شده.به ما سر بزن تنهامون نذار!

جواب دادن

نظر شما چیست

نظر شما

:wink: :-| :-x :twisted: :) 8-O :( :roll: :-P :oops: :-o :mrgreen: :lol: :idea: :-D :evil: :cry: 8) :arrow: :-? :?: :!:

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. برای تایپ انگلیسی Ctrl+g را فشار دهید.