پناهگاه سیاه
در پناه اندیشهام لایق خزلانم. میستاند فروغ خرمگر را و تیرگی زنندهاش را با پوستینی خشک و بدبو میپراکند. به ذات خویش غره و به ابدیت مجنون. دشمنی شجاع و زیبا صفت و جایگاهش درد و خستگی و زخم روح است. تخم خویش را در ذهن میپراکند و زمان را غذای شفیرهاش میکند و بالندگی آنها را میشتابد. نه فقط عاشق بلکه معشوقی درنده خو است و او نمیداند به خود خواهد پیچید همچون کافری زهر خورده.
دعوت شدهایم به بزم هستی. گَرد کرسی ما ستارگان خواهند بود. کاش به دنبال عینیتی غیر میبودیم و تنها امیدمان را میدانستیم. سکوتی نرم عاری از بودنمان میعادگاه پاکان خواهد بود. به بهای خواستنی غمآلود به ما خواهند آموخت. نترس و بیا. دستانت را خواهند فشرد تا جایی که خون جگر از چشمانت جاری شود؛ تا به جایی که جز از او غمگین نشوی. به آغاز راه نزدیک میشویم. سوت آغاز، صدای وحشی مرگ است و طنین صور یادآور کننده.
به یاد گذشته های تاریک که موجب تولید این متن شد.
سلام پسرم.مدتیه ازت خبر ندارم.دلم واسه روزای دانشگاه البته فقط با هم بودناش تنگ شده.به ما سر بزن تنهامون نذار!
جواب دادن