خیلی چیزا دارم که فک نکنم با اون حافظه یاسمنگولارت یادت بیاد..
{??? ??}اون شب تو جنگل که سگ ها بهمون حمله کردن حتما یادته،امامزاده،سید ممد،دست هایی که واسه بالا رفتن مدد میخوان یا شاید دستایی به گرما بیشتر از مدد احتیاج دارن..کوهی از تلخی و شیرینی بود فک کنم…فعلا واسه امروز
یه نیم ساعتی داشتم کلمه یاسمنگولا رو میخوندم بعد که خوندم کلی خندیدم. آره اون شب یادمه اما خیلی هم تلخ نبود. بیشتر ترس بود. همون تلخی میشه؟ هه هه اوکی…
یادته تو از سگا نترسیدی اما از آدما ترسیدی و من بالعکس. به همین خاطر جون سالم به در بردم مگه نه؟
گفتم اونچه که به هم میگفتیم شاید یادت بیاد..اونجا هم خاطره میگفتیم..تلخ هایی میگفتیم شیرین تر از… آدما وقتی دلشون رو واسه هم رو میکنن وقتی همدردی میکنن چه احساس نزدیکی خوبی دست میده..
خیلی چیزا دارم که فک نکنم با اون حافظه یاسمنگولارت یادت بیاد..
{??? ??}اون شب تو جنگل که سگ ها بهمون حمله کردن حتما یادته،امامزاده،سید ممد،دست هایی که واسه بالا رفتن مدد میخوان یا شاید دستایی به گرما بیشتر از مدد احتیاج دارن..کوهی از تلخی و شیرینی بود فک کنم…فعلا واسه امروز
جواب دادن
امیر Reply:
بهمن ۸م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۳۷ ق.ظ
یه نیم ساعتی داشتم کلمه یاسمنگولا رو میخوندم بعد که خوندم کلی خندیدم. آره اون شب یادمه اما خیلی هم تلخ نبود. بیشتر ترس بود. همون تلخی میشه؟ هه هه اوکی…
یادته تو از سگا نترسیدی اما از آدما ترسیدی و من بالعکس. به همین خاطر جون سالم به در بردم مگه نه؟
جواب دادن
رهگذر Reply:
بهمن ۹م, ۱۳۸۷ at ۹:۳۵ ق.ظ
گفتم اونچه که به هم میگفتیم شاید یادت بیاد..اونجا هم خاطره میگفتیم..تلخ هایی میگفتیم شیرین تر از… آدما وقتی دلشون رو واسه هم رو میکنن وقتی همدردی میکنن چه احساس نزدیکی خوبی دست میده..
جواب دادن
امیر Reply:
بهمن ۹م, ۱۳۸۷ at ۹:۵۷ ق.ظ
آره یادمه. از تلخی مگفتم اما یادم نیس چی میگفتم. نتیجه اش شیرین بود هه هه
جواب دادن